اندیشناک
افول استران پابرهنه شب را
در کهکشان ظلمات باورم
رها می سازم
و استحاله رویاهایم را
به چشم انداز سپیده ی فردا
فروزان . . .
***
دیرگاهی است
که شب
بر نگذشته ز آفاق باورم
و صبح دمی را بر ندیده
چشمان منتظرم . . .
***
باری که شب
از سیاهی خاطره ها لبریز است
و صبح از تکرار نگاه ها گریزان . . .
***
سپیده را مجالی جز فراموشی شب نیست
و مرا صیانت سپیده . . .
سپهر قریشی